بخش دوم

درس ناآموختنی


شيفتگی به سينما


برای شيفتگان


کيومرث پوراحمد روزنامه شرق، شماره 884، 29 خرداد 1386



خيلی از فيلم‌ها تاثيرهايی کم‌وبيش مشابه در بيننـده‌های متفاوت خود می‌گذارند. آدم بدون اين که از فيلم‌ها توقع کلاس درس را داشته باشد (و چقـدر اين تلقی و توقع منزجرکننده و مهمل است) از سينما می‌آموزد. فيلم‌ها در جاهايی از پنهان‌ترين زوايای ذهن و روح و قلب و مغز آدم جای می‌گيرند، رسوب می‌کنند و تلقی آدم از زندگی و دنيا و عشق و مرگ و نفرت و همه مفاهيم دنيايی و غيردنیايی را شکل می‌دهند. و گاه - جز در مواردی بسيار معـدود - شايد نشود گفت که کدام جنبه از زندگی آدمی، از تماشای کدام فيلم حاصل شده، زيرا همه آن‌ها درهم آميخته‌اند. مواردی که ارتباط مستقيم‌شان را می‌شود فهميد، در طول زندگی انگشت‌شمارند و جزو شاخص‌های زندگی هر فرد به‌شمار می‌روند. هنگام نمايش فيلم‌هايم در دانشگاه‌ها و محافل فرهنگی، بسيار بسيار می‌شنوم که جوان‌ها از شيفتگی خود نسبت به سينما داد سخن می‌دهند. درصد زيادی از آن‌ها می‌گويند کشته‌مُرده بازيگری‌اند، درصد کم‌تری از عشق کارگردانی خواب‌شان نمی‌برد و اندکی هم رؤيای فيلم‌نامه‌نويسی دارند. گاه اگر فرصت گفت‌وگو با اين شيفتگان پيش آمده، احساس کرده‌ام شيفتگی‌شان بيش از نيم‌بند انگشت عمق ندارد. تلخ و نامهربانانه و نااميدکننده حرف می‌زنم؟ نه، همه را به يک چوب نمی‌رانم. اکثريت را می‌گويم. اساسأ اعتقاد دارم که نسل امروز از نسل ما بسيار جلوتر است و نسل ما نسبت به پدران‌مان. که اگر جز اين باشد جهان عقب عقب می‌رود. و جهان مگر می‌تواند رو به آينده و رو به تعالی نداشته باشد... واقعيت اين است که نسل ما نسبت به جوان‌ترها - در زمينه‌هايی - به کلی عقب است. اصلاً پرت است. و در زمينه‌هايی هم نسل امروز است که پرت و عقب است. نسل امروز به دليل آموزه‌های ناهنجار اجتماعی ـ اقتصادی که با آن‌ها رشد کرده و بزرگ شده، و نيز به دليل سرعت سرسام‌آور تغييرات و پيشرفت‌های تکنولوژيک که همه چيز را روزبه‌روز آسان‌تر و آسان‌ياب‌تر کرده و می‌کند، کم‌حوصله شده است و عجول و کم‌تحمل. نسل جوان ديگر معنی «دود چراغ» را، اگر هم درک کند، آن را به تمسخر می‌گيرد. نسل جوان افسانه «يک‌شبه ره صدساله رفتن» را خوش‌تر دارد و دعوت او به صبر، تحمل، رنج و شيفتگی - از نوعی که نسل ما توصيه می‌کند - بسيار دشوار است. همه اين‌ها را گفتم، ناجوانمردانه است که نگويم گاهی از آگاهی، تيزهوشی، درايت، سماجت و پشتکار بعضی از جوان‌هايی که حکم بچه‌های‌مان را دارند، حيرت‌زده شده‌ام و غبطه خورده‌ام. ... بهتر است وارد اصل مطلب بشوم؛ تا به حال فکر می‌کردم شيفتگی نسل جوان نسبت به سينما در مقايسه با شيفتگی من و بعضی هم‌نسل‌های من چه حقير و ناچيز و نيم‌بند انگشتی است. اما همين چندروزه پی برده‌ام شيفتگی من به سينما، نسبت به شيفتگی دو تن چقدر ناچيز و کم‌مايه است. اين تغيير يکصدوهشتاد درجه‌ای بعد از خواندن کتابِ تنگنای هوشنگ گلمکانی پيش آمد. هوشنگ گلمکانی شيفته فيلم تنگنا است. از سی‌وچند سال پيش و حالا، امسال (بهار1368) حاصل شيفتگی او منتشر شده است. من به همه جوان‌های شيفته سينما با تأکيد می‌گويم که اگر اين کتاب را نخوانند بعيد است معنای عميق شيفتگی را درک کنند. هوشنگ گلمکانی برای تدوين و نوشتن و جمع‌آوری مدارک تنگنا، به‌تنهايی، کار يک اداره کل را کرده است. با ديدن اسنادی که در دو بخش فصل اول کتاب جمع‌آوری و چاپ شده است آدم شاخ درمی‌آورد. ميزان دوندگی، سماجت، وقت گذاشتن و مايه گذاشتن گلمکانی حيرت‌انگيز است. در فصل دوم کتاب هم گلمکانی نقدی درباره تنگنا نوشته است که نمی‌دانم اسمش نقد است يا تحليل عاشقانه فريم‌شمار فيلم. گلمکانی خود می‌نويسد؛ چرا بايد در نقد، احساسات را پنهان کرد. نقد گلمکانی نشان می‌دهد که او چهل، پنجاه، شصت،... نود، صد بار فيلم را ديده است. و من با خواندن و ديدن اين همه شور و شيدايی و دل‌بستگی فکر کردم شيفتگی من نسبت به فيلم‌های محبوب زندگی‌ام در مقايسه با شيفتگی گلمکانی چقدر ناچيز و سطحی است. کتاب گلمکانی اين مهم را - به ما - يادآوری می‌کند که در برابر فيلم‌های محبوب‌مان بی‌تفاوت و بی‌‌کار نمانيم. اسناد و مدارک و مطالب موجود را (تا تازه هستند و وجود دارند) گردآوری کنيم. هرچه تاريخ ساخت فيلم محبوب‌تان به زمان حال نزديک‌تر باشد، گردآوری اسناد و مدارک آسان‌تر خواهد بود؛ چگونه جرقه موضوع فيلم زده شد. از جرقه تا شکل‌گيری فيلم‌نامه چه روندی طی شد و چه کسانی (در اين شکل‌گيری) دخيل بودند. فيلم‌نامه چندبار، چگونه و با کمک چه کسانی بازنويسی شد. و در طول بازنويسی‌ها چه تغييراتی پديد آمد و چه تفاوت‌های شاخصی اعمال شد. فيلم‌نامه نهايی (فيلم‌نامه کار) با فيلم‌نامه فيلم روی پرده چه تفاوت‌هايی دارد و اين تفاوت‌ها چگونه و تحت‌تاثير چه کسانی يا چه شرايط و عواملی شکل گرفت؛ کارگردان، مشاورين، تهيه‌کننده، کمبود امکانات، سانسور يا... جزئيات پيش‌توليد در چه مدت و چگونه اتفاق افتاد. انتخاب بازيگران، فيلم‌بردار، صدابردار، چهره‌پرداز، مديرتوليد و ديگر عوامل کليدی و خلاقه فيلم (حتی گاه انتخاب عوامل فرعی هم مهم است) چه روندی را طی کرد. انتخاب لوکيشن‌ها چطور؟ برآورد اوليه مالی و زمان‌بندی توليد؟ فيلم در عمل با چه بودجه و در چه مدت ساخته شد؟ خلق‌وخو، منش و روش کارگردان چگونه بود؟ نحوه کار با بازيگران، ارتباط کارگردان با عوامل و متقابلاً ارتباط عوامل با کارگردان و با يکديگر؟ و بعد چگونگی تدوين؟ صداگذاری؟ ميکس؟ مراحل فنی لابراتوار؟ شکل‌گيری تيتراژ؟ تاريخ نمايش، تعداد سينماها؟ مدت نمايش؟ فروش فيلم؟ شرکت در جشنواره‌ها و جوايز احتمالی فيلم؟... و در خلال همه اين‌ها نقش دايره‌های دولتی و صنفی (و همه مکاتبات و نامه‌های مربوط به فيلم) و نقش اشخاص موثر در جريان ساخت و اکران فيلم؟ اگر شيفتگان واقعی سينما، هر يک، در باره فقط يک فيلم از فيلم‌های محبوب‌شان، چنين همت والايی از خود بروز بدهند می‌دانيد بيست، سی يا پنجاه سال ديگر چه گنجينه‌ای از اسناد مرجع پروپيمان قابل‌استناد جذاب خواندنی ارزشمندی در اختيار خواهيم داشت؟ البته دست زدن به چنين کار سترگی، درباره حتی يک فيلم، در سينمای ايران قطعأ کار طاقت‌فرسايی خواهد بود. روحيه «منم منم، فقط منم» باعث می‌شود - که مثلأ - بسياری از فيلم‌نامه‌نويسان و کارگردان‌ها، اصلأ ظرفيت و تحملش را نداشته باشند شريکی برای کار خود را تاب بياورند. تشخيص بودجه بعضی از فيلم‌ها (به‌خصوص فيلم‌هايی که - مستقيم يا غيرمستقيم - با سرمايه‌های دولتی يا نيمه‌دولتی ساخته شده است) گاه به اندازه کشف يک راز سربسته بزرگ فوق‌محرمانه مشکل و ناممکن خواهد بود. نحـوه تاثيرگذاری و مداخله دايره‌های دولتي مربوطه، گاه هرگز به نوشته و نامه رسمی درنمی‌آيد و گاه حرف‌ها، مذاکرات و بکن‌نکن‌های بسيار محترمانه‌ای که پشت درهای بسته صورت می‌گيرد و سرنوشت توليد و نمايش يک فيلم را به‌کلی تغيير می‌دهد، به اين سادگی‌ها به زبان نمی‌آيد و کشف و برملا نمی‌شود... بنابراين جمع‌آوری و تدوين چنين کتابی شور و شيدايی و سماجتی جنون‌آميز می‌طلبد، در حدی که گلمکانی برای کتاب تنگنا صرف کرده است. کتاب تنگنا اين مهم را هم يادآوری می‌کند که تصويربرداری و عکاسی از پشت‌صحنه را جدی بگيريم. سال‌ها بعد تصاوير پشت‌صحنه می‌تواند بعضی از ابهام‌ها و روايت‌های متناقض را - احتمالأ - به قطعيت برساند. ضمنأ همين‌جا پيشنهاد می‌کنم بعد از مونتاژ فيلم‌های پشت‌صحنه، راش‌های آن در اختيار موزه سينما قرار بگيرد. گفتم که پی برده‌ام شيفتگی من به سينما، نسبت به شيفتگی دو تن، ناچيز و کم‌مايه است. يکی از اين دو، هوشنگ گلمکانی است به عنوان يک شيفته تمام‌عيار جان‌برکف يک فيلم و ديگری امير نادری سازنده آن فيلم است. اميرنادری را از اوايل فيلم‌سازی‌اش می‌شناختم و حداقل در يک مقطع زمانی، به دليل همسايگی (در دو اتاق مجاور در کانون پرورش فکری، فيلم‌های‌‌مان را مونتاژ می‌‌کرديم) با او ارتباط داشته‌ام و به‌ندرت خيابان‌گردی هم داشته‌ايم. در مورد سر صحنه‌اش هم چيزهايی شنيده بودم، به‌خصوص از دوست نزديکم محمود اسدی که دوره‌ای نسبتأ طولانی با نادری زندگی کرده است. اما آن‌چه در کتاب تنگنا از امير نادری نقل می‌شود - اغلب- برايم تازه و دست‌اول بود، نقل‌قول‌هايی که نشان از نوعی شيفتگی جنون‌آميز کم‌نظير حيرت‌انگيز دارد. مثل اين که هنگام کارگردانی تنگسير برخلاف بقيه گروه که در مهمان‌سرای تروتميز بوشهر اقامت داشته‌اند، نادری در يک مسافرخانه درجه سه کثيف اقامت می‌کرده. استدلالش هم اين بوده که فيلمش بايد بوی فقر مسافرخانه را بدهد، نه رفاه مهمان‌سرا را يا اين که شب‌ها در لوکيشن‌ها (زباله‌دانی‌هـا)ی کثيف تنگنا می‌خوابيده تا همه حس ناهنجاری‌های آن فضاها تا مغز استخوانش نفوذ کند و از عمق وجودش به اثرش منتقل شود. از عشق جنون‌آميز نادری به سينما، يک صحنه هم خودم به چشم ديدم. مادری که می‌خواهد دختر يکی‌يک دانه عزيزدردانه‌اش را به خانه بخت بفرستد، چه حالی دارد؟ اولين نمايش خصوصي يکی از فيلم‌های امير نادری در سالن نمايش طبقه هفتم کانون بود. (يادم نيست کدام فيلم.) امير نادری ساعت‌ها قبل از نمايش، توی آپارات‌خانه بود و با پنبه و الکل دانه‌به‌دانه، دندانه‌های بارابان‌های آپارات را تميز می‌کرد و چنان شيفته‌وار و عاشقانه که چشم پزشکی چشمان دختری را که عاشق او است از چرک و آلودگي پاک می‌کند. آخر قرار بود فريم‌به‌فريم فيلم نادری از آن دندانه‌ها و بارابان‌ها عبور کند و بر پرده منعکس بشود. نـيـمـکـت اعـتـراف نامه پـرويـز دوايـی درباره کـتـاب تـنـگـنـا آقای گلمکانی عزيز. بار ديگر، ممنونم به خاطر کتاب تنگنا و اشاره پرمحبت‌تان در شروع‌اش به خودم در تقديم‌نامه، و اظهار لطف‌تان در خود کتاب. ممنونم. نمی‌دانم درباره اين کتاب چه بگويم که حق يک عشق‌بازی سی‌وچندساله آدمی بسيار حساس با اين فيلم که نقش کليدی در زندگی عاطفی او داشته ادا شود.جای خوشحالی‌ست که عاقبت توانستيد به اين عشق از ديرباز زير قلب‌تان خفته، به اين صورت زبان بدهيد. ادای دين، زايمان روحی، بيان حال (شخصيت خود آدم)، همه اين‌ها هست و خيلی بيش‌تر. اين جور آثار انگار که تکليف راه و روش و انتخاب آدميزاد را در طول بقيه عمرش معين می‌کنند و گاهی زبان/ تصوير می‌دهند به نهانی‌ترين حس‌های شکل‌نگرفته و به زبان نيامدنی آدميزاد. اين‌ها را به صورت‌های ديگری در همين کتاب آورده‌ايد. شخصأ بسيار ممنونم که بالاخره يک فيلم‌دوست و فيلم‌شناس سرشناس (که ديگر کسی نمی‌تواند منکر سابقه و آگاهی‌های سينمايی‌اش شود)، به حس و برداشت حسی اوليه از يک اثر تا اين حد قدر داد و اعتنا نکرد که بيان پرشورش را (درخور شور خودش)، نقد يا نظر «احساساتی» (= غيرعلمی؟!) بخوانند... کتاب‌تان در اين دوسه هفته‌ای که به دستم رسيده در دسترس بلافصل‌ام، بالای سرم بوده است. مرتب بهش رجوع می‌کنم. از نو و از نو تکه‌هايی‌اش را (که ديگر حفظ شده‌ام) می‌خوانم، مخصوصأ «تو فرو رفتی...» را. آدم خيلی راحت راه به روحيه نويسنده/ سازمان‌دهنده اين کتاب می‌برد. اگر تنگنا اعتراف‌نامه نادری‌ست، کتابش نيمکت اعتراف است برای نويسنده‌اش در حضور روان‌کاوی که خودش است. اين کتاب به گمانم خيلی خوب اين کار دشوار و نزديک به محال را به سرانجام می‌رساند؛ برگرداندن حس وحال فيلم (تصوير) به کلام (چيزی که معمولاً در نقد/ نوشته‌های سينمايی آدم باهاش برخورد نمی‌کند). ... بقيه‌اش شلوغ کردن مقداری خاطره و حرف است که کتاب شما در مورد اين فيلم‌ساز و اين فيلم خاص او برانگيخت که در تلاش به زبان آمدن قاطی می‌شوند، به هم تنه می‌زنند و آدم الکن می‌ماند، نه در برابر فيلم (که رابطه‌ای نظير شما را باهاش نداشته‌ايم، در قبال کتاب شما). اين کتاب برای ما هم که يکی از دوست‌داران فيلم و از همراهان زندگی نادری بوديم، در کنار يادآوری فيلم، کلی خاطره مربوط به دوره مجاورت‌مان با اين جوان، با اين دينام جان‌دار را برانگيخت، و فضايی را که (برای ما) در اطراف اين فيلم وجود داشت، تاريخ و جغرافيای عمومی/ خصوصی‌مان را. به يادمان آورد حرف نيما يوشيج را که کسی که به هنر می‌پردازد، بايد مقامی در رديف شهادت را بپذيرد... يعنی زايمان هميشه بايد اينقدر زجرآور باشد؟ بوده‌اند هنرمندهايی که در زندگی، در جريان پرداختن به هنرشان زجر کشيده‌اند و آدم احوال‌شان را خوانده است. ولی هيچ‌کدام را از نزديک شاهد نبوديم تا با نادری آشنا نشده بوديم. شکل پرداختن او به هنرش واقعأ هولناک بود، اين ميزان ايثار و همه چيز و هر چيز ديگری را، از خواب و خورد و خوراک و آسايش، به اين شکل دربست و تمام‌عيار زير پا گذاشتن. دم‌شان گرم آن چند نفری که در راه پُرمشقت تنگنا (و چندتا فيلم ديگر او)، با او همراهی کردند و اين شيوه کار بی‌سابقه عجيب و غريب را پذيرفتند، با ترديدی که به عاقبت کار بود (که عاقبت هم البته فيلمی کم‌مشتری را ثمر داد)؛ حرف‌های بديهی. ولی اين بمب بايد می‌افتاد در فضای سينمای روز، و انفجارش، هرچند خفيف، و خاک هوا کردن و موج راه انداختن‌اش بايد تکان می‌داد آن بساط ساززن ضربی جاافتاده را. و لطف تلاش هم برای کسانی که دور فيلم سينه می‌زدند، به نظرم، در همين مشکوک بودن نتيجه نبرد بود. در معارضه داشتن اين نوع حرکت در فضای سينمای - به قول آگهی‌ها - «شاد شاد.» ... شاد شاد گفتم، آدم باز به ياد شما می‌افتد و باز حيرت می‌کند از شدت عشق آدمی حساس به يک پديده اين‌قدر تلخ و سياه. در يک مرور، واقعأ لحظه‌های گرم و زيبا و اميدبخش، که پيوند عاشقانه‌ای چنين شديد را با يک اثر برای عاشق‌اش قدری دل‌پذير و اعتلابخش کند، در تنگنا بسيار محدود و معدود است. آدمی که مثلأ به يک سرگيجه دل می‌بست، مکرر در مکرر ديدن و يا مرور يادهايش رنگ، رويا، زيبايی ظاهری، عشق، زمينه‌های جذاب را هم فرايادش می‌آورد، و اين پايان تلخ و ناکاميابش هم از مايه‌های مطلوب (و حتی شايد ايده‌آل) نوع عشقی خاص بود که نزد ماها قدری دارد آشنا و خاص (و حتی دل‌پذيرتر از عشق‌های به وصل رسيده). در نتيجه مرور - مثلأ - سرگيجه با اين شدت و مقابله‌های مجدد با سياهی و تلخی، با گذر از آن زمينه‌های نکبت‌آلود زندگی (که آن‌قدر نزديک و دم‌دست بود برای‌مان) همراه نبود، و با برخورد با آن همه رذالت و نامردی آدم‌های زشت زشت‌کار، با خون و دشنه و نعره مرگ بر آسفالت (ياد حرف‌های جمشيدی افتادم!). اين‌ها بايد زمينه‌اش در لحظه تولد در آدم آماده شده باشد تا در زمانی خاص با مقابله با اثری خاص، آدم را اين‌جور از خود بی‌خبر و کلافه و بی‌حفاظ، عاشق کند. عاشق حتی شايد توصيف رسايی (در رجوع به مفهوم آشنای اين صفت) نيست. آدم را غرقه کند در خود و ديد آدم را نسبت به هستی عوض کند. مزاج آدم بايد از قبل مستعد باشد خلاصه. تفسير و تحليل اين شيفتگی سر از پا نشناخته، هرگز خيلی رسا و دقيق برای ديگران ميسر نيست، مگر آن که آن‌ها هم، روی تصادفی خوش برای انسان، با آدم هم‌دل و هم‌درد از کار دربيايند و از ساکنان اين کوی باشند. اين‌ها باز در دنباله همان دست‌وپا زدن اوليه است، در بيان مجموعه احوالی که، طرحی حسی و کلی از مجموعه حس‌هايی که کتاب تنگنای شما باعث برانگيخته‌شدن‌شان شد. خيلی چيز نوشته بودم در اين باره، خيلی بيش‌تر از اين دوسه صفحه. حالا می‌بينم که آن حرف‌ها، اگر هم اين‌جا عينأ تکرار می‌شد، هم‌چنان دور خود چرخيدن بود و الکن به امری، به يک پديده (فيلم/ کتاب) نگاه کردن و مرور تلخی اندوه، به خاطر تمامی آن‌چه که در طی اين سال‌ها بر همه ماها و به‌خصوص بر امير نادری گذشته است، که هم چنان می‌دود، و حتی نگاه کردن به اين تقلا از دور، اعجاب‌آور، خوفناک و غم‌انگيز است، و در عين حال يادآور اصل و جوهر معنی زندگی که دويدن است. گفت «دوست داشتن يعنی چيزی را دوست بداری که نتوان به آن رسيد، وگرنه دوست داشتن هنری نيست» (مال آقای چسترتن است). یک عنوان ساده: کتاب تنگنا ، یک آدم ساده: هوشنگ گلمکانی مصطفی جلالی‌فخر http://www.jalalifakhr.ir خیلی طبیعی‌ست که این کتاب آوار شده روی سرم. چرا من که اصلا تنگنا را ندیده‌ام دچار بی‌وقفه‌خوانی کتابش شده‌ام؟ انگار دارم شازده کوچولوی ترجمه شاملو را می‌خوانم. باور کنید من به گونه‌ای شرم‌آور اصلأ حوصله این‌جور کتاب‌خواندن را ندارم. نمونه‌اش گرگ بیابان هرمان هسه است که هنوز صفحه هفتادم. یا همین کتاب روان‌درمانی و معنویت که گمانم تا شش‌ماه دیگر لفت پیدا کند... پس چرا من دارم مثل خوره‌ها در باره فیلمی که ندیده‌ام می‌خوانم؟ گیرم که نویسنده‌اش سردبیر جایی باشد که من در آن‌جا می‌نویسم، مگر انتظار دارد که کسی این کتاب حجیم را که این‌جور ریز نوشته، این‌جوری بخواند؟ خصلت غیرقابل تحمل گلمکانی این است که از هیچ بنی‌بشری انتظاری ندارد... حداکثر حرف روزانه‌اش هم بیش‌تر از ۱۲گرم نیست و حداکثر واکنش‌اش در برابر خبری مثل "الان آقای یاری توسط نیما حسنی‌نسب به قتل رسید" صوت نامفهومی شبیه "اء" است. پس منطقی‌ست که برای خواندن این کتاب با این همه جزئیات باورنکردنی، چهارماه وقت بزاری. اصلا درستش هم همین است. این کتاب‌های نوستالژیک را باید کم‌کم بخوانی، مثل یک غذای خوشمزه که هی مزه مزه می‌کنی تا دیرتر تمام شود یا... اما من دارم با نوعی توحش بدوی می‌خوانمش و حس می‌کنم که تماشای زایمان ذهنی یک آدم رمانتیک گوشت‌تلخ کیف غریبی دارد . پدرسوخته آن‌قدر خوب بلد است حس‌اش را بریزد توی دوات قلمش که بخوای‌نخواهی، نشسته‌ای پای سفره لذت و درد و خلسه‌ای که ۳۴ سال است باقی مانده. دوستان من می‌دانند که من با چه شور و ارادتی از واژه "پدرسوخته " استفاده می‌کنم. کم‌کم دارم به چرای نخستم رهنمون می‌شوم. این کتاب را هوشنگ گلمکانی نوشته. همین... و لعنت به کسی که فکر کند معاشرت ۱۵ساله من با مجله فیلم نقطه عزیمت این جمله است. رابطه من با گلمکانی سردبیر چنان غریب و متناقض و پر از جنگ و صلح است که هر آن ممکن است وارد دوره قهر شوم (نمونه‌اش نصف این۱۵ سال). پس هیچ ربطی ندارد به این که من ۹۷درصد نوشته‌هایش را دوست دارم و در این حافظه فکسنی‌ام می‌ماند. خداییش کی یادشه که گلمکانی در ان بهاریه‌ایی که برای غزل و قصیده‌اش نوشته بود (که حالا هر دوتاشون خانمی شده‌اند برای بابا و می‌روند پاریس گزارش‌نویسی می‌کنند) آن‌جور خوشگل در باره بازی سیب و دهان با دختر کوچولوهایش نوشته بود؟ یا آن خواب‌هایی که در باره مشهد دیده بود. یا همین مطلبی که درباره بی‌بی‌اش نوشته بود. یا حتی نقدهایش که بعضی‌شان از فیلم‌ها بالاتر می‌ایستادند (مثل زندگی و دیگر هیچ) گمانم گلمکانی یادش باشد آن مطلب من را که هشت‌نه سال پیش در‌باره‌ی بی‌بی‌ام در شماره صد گزارش فیلم نوشتم و به او تقدیم کردم "تقدیم به هوشنگ گلمکانی که نمی‌خواهد بمیرد".... خیلی سال است که دوست دارم به بهانه‌ای، خیلی مفصل در باره‌اش بنویسم و تأثیراتی که همین معاشرت‌های کوتاه کم‌حرف و پر از چک‌وچونه بر منش من گذاشته. اصلأ هم نمی‌توانم استاد خطابش کنم و تنها چیزی که به او نمی‌آید استادی‌ست . همین کتاب تنگنا را محال است یک استاد بتواند این‌جوری بنویسد. گلمکانی۲ (همانی که سردبیر سخت‌گیر و یک‌دنده و گوشت‌تلخ مجله فیلم نیست) به‌طرز معجزه‌آسایی رمانتیک و دوست‌داشتنی‌ست . وقتی هم که مطلب و کار دلی می‌کند، همین گلمکانی۲است که می‌آید و در نوشته‌هایش پخش می‌شود. باور نمی‌کنید بروید مقدمه همین کتاب را بخوانید. یا واقعه‌نگاری بی‌نظیرش را (این جمله را حسی نخوانید. واقع‌بینانه بخوانید). اگر کسی توانست این واقعه‌نگاری ۶۴صفحه‌ای را شروع کند و تمام‌نکرده کنار بگذارد، برود هفتادهزار تومان خسارت بگیرد از محمد شکیبی واز قول من سفارش کند که از حق‌التحریر نیما حسنی‌نسب کم کنند! کجا بودم؟ داشتم از میل مبهم چندساله نوشتن درباره نویسنده‌ی کتاب تنگنا می‌گفتم. بدی‌اش این است که هیچ موقعیتی پیش نمی‌آید. معمولأ این‌جور نوشته‌ها را پس از مرگ‌ومیر آدم‌ها می‌نویسند (زبانم لال!) که خب به سه دلیل محال است من پس از مرگ گلمکانی (باز هم زبانم لال!) چیزی بنویسم... اول این که من قطعأ پیش از او به بهشت خواهم رفت... و طبعأ دو دلیل دیگر هم منتفی‌ست. حالا چرا؟ ممکن است باور نکنید (که خب نکنید، چه کار کنم؟) اما من جزو ۲۸۳نفری هستم که الان در دنیا زنده‌اند و از روز و ساعت مرگ خود آگاهند. همین‌جا فرصت خوبی‌ست که به دوستان وصیت کنم که اگر پس از مرگ من، هوشنگ گلمکانی یک مطلب توپ ننوشت، به هر نحو ممکن تیربارانش کنید! می‌بینید نویسنده کتاب چه‌قدر سنگین‌تر از خود کتاب است... با این که خود کتاب به گونه‌ای بی‌مثال، بی‌شبیه است در مکتوبات سینمایی و یک عمر و عشق پشتش نهفته است. آخر کدام دیوانه‌ای پیدا می‌شود که با چنین شور و شوقی بلند شود برود دنبال لوکیشن‌های فیلمی که سه دهه پیش ساخته شده؟ قسم می‌خورم که وقتی بخوانیدش حظ می‌کنید. اگر هم حظ نکردید مشکل از خودتان است که مثل ما رمانتیک نیستید. خسارت هم نمی‌دهیم. ولی اگر دو گرم، فقط دو گرم احساسات داشته باشید، حس محشری در شما خلق خواهد شد. مثل آن نقد (نقد؟) معروف "تو پیش نرفتی، فرو رفتی" که خیلی سال پیش نوشته و این‌جا هم هست. بیایید یک کم با این دوسه جمله محشور شوید: "چه‌گونه می‌توانم بر تنگنا نقد بنویسم؟ من با آن آمیخته‌ام. نمی‌توانم خودم را از آن‌چه با آن آمیخته‌ام تفکیک کنم تا..." چه‌قدر بد است که هر چه به مغزم فشار می‌آورم، هیچ فیلم کالت ایرانی ندارم که بخواهم با آن در این حد شوریده‌گی کنم... ولی در عوض یک کازابلانکایی دارم که تا به حال پنجاه و چند بار دیدمش (بالاتر نبود؟!) و چه‌قدر خوب بود که کتابی این گونه برایش می ساختم... اما نسل پُرحوصله و نوستالژیک و عاشقی شبیه نسل هوشنگ گلمکانی در آستانه انقراض است. ما هم که پیرتر و کم‌توان‌تر از این حرف‌هاییم که از این کارها بکنیم.... از این‌ها گذشته، من همفری بوگارت و اینگرید برگمن را از کجا پیدا کنم؟! کتاب غم‌های دل‌پذیر مصطفی مستور روزنامه اعتماد، شماره 1566، يکشنبه 25 آذر 1386 هوشنگ گلمکانی کمی بيش‌تر از کسانی که به طور افراطی عاشق سينما می‌شوند، مجذوب، مبهوت و به شکل غيرقابل درکی شيفته سينما است. او در سينما لغزيده، فرورفته و در برخی فيلم‌ها به ‌کلی غرق شده است.(1) از اين نظر بسيار طبيعی است که حرف‌های او درباره سينما اغلب تازه، شنيدنی، جذاب و در پاره‌ای اوقات حيرت‌آور و تکان‌دهنده باشد. او کمی بيش‌تر از عاشقی مجنون به معشوقه‌اش عشق می‌ورزد. از اين رو «می‌تواند» چيزهايی را در فيلم‌های مورد علاقه‌اش ببيند، بشنود و لمس کند که ديگران به طور معمول نمی‌توانند. امير نادری کمی بيش‌تر از کسانی که به طور افراطی عاشق سينما می‌شوند، مجذوب، مبهوت و به شکل غير قابل درکی شيفته سينما است. او در سينما لغزيده، فرورفته و در برخی فيلم‌هايش به کلی غرق شده است. از اين نظر بسيار طبيعی است که فيلم‌های او اغلب جذاب و در پاره‌ای اوقات حيرت‌آور و تکان‌دهنده باشند. او کمی بيش‌تر از عاشقی مجنون به معشوقه‌اش عشق می‌ورزد. به همين دليل است که «می‌تواند» فيلم‌هايی بسازد که ديگران به طور معمول نمی‌توانند. حالا «آن گلمکانی» درباره يکی از فيلم‌های «اين نادری» کتابی منتشر کرده است؛ کـتـاب تـنـگـنـا گلمکانی، به گواه نگاهش به سينما که در نوشته‌هايش موج می‌زند، گويی در اعماق ناپيدای سينما شيرجه زده و حالا سعی می‌کند صيدهای کمياب خود را لابه‌لای مشتی کلمه توضيح دهد، نشان دهد و حتی فرياد بزند. صيدهای او گاه به‌شدت ديدنی‌اند. يکی از آن‌ها «پاريس تگزاس» وندرس است که من به دنبال وصف شيفته‌وار او از فيلم آن را بارها و بارها ديده‌ام و تقريبأ همان حس و حالی را که او از فيلم توصيف می‌کند احساس کرده‌ام. کـتـاب تـنـگـنـا - به رغم همه کاستی‌هايش - يک مونوگرافی منحصر به فرد در ادبيات سينمايی ايران است. کاری که از سر عشقی مفرط شکل گرفته و نوشته شده است. قوت‌ها و ضعف‌های کتاب هم اتفاقأ ريشه در همين عشق افراطی دارد. زبان و گاهی لحن ژورناليستی کتاب بيش و پيش از هرچيز ريشه در علاقه مفرط نويسنده به تـنـگـنـا دارد تا روزنامه‌نگار بودن او. از عشق احساسات شديد می‌رويد و همين احساسات باعث شده تا کتاب از يک متن متعارف انتقادی دور شود و صبغه‌ای شخصی پيدا کند. ضماير اول شخص و بيان احساسات نويسنده سرتاسر کتاب را آکنده است و اين، گرچه متن را از يک کار پژوهشی بی‌طرفانه دور می‌کند اما چه باک که به نظر می‌رسد قوت کتاب هم درست در همين لحن صميمانه، صادقانه و البته احساسی کتاب باشد. نويسنده هيچ کوششی نمی‌کند تا مانند يک پژوهش‌گر و منتقد حرفه‌ای و از منظری غيراحساسی فيلم را تحليل و بررسی کند. در واقع او در نوشته بلند خود بر فيلم می‌کوشد تا به طرزی همدلانه خواننده/مخاطب را به کوچه‌پس‌کوچه‌های فيلم ببرد و مثل راهنمای گروهی توريست، ويژگی‌ها و زيبايی‌های فيلم را توضيح دهد. گاهی نيز به نظر می‌رسد گروه توريست‌ها را فراموش می‌کند و، به تعبير خودش، «جلو خود را رها می‌کند»(2) تا به تنهايی محو اثر «تاريخی»‌اش شود. تا با مشتی کلمه که خوب می‌داند نمی‌توانند ترجمان همه احساسات او باشند، در ستايش « يار» زمزمه کند. کـتـاب تـنـگـنـا محصول نوعی مازوخيسم دل‌پذير است. حاصل بارها و بارها تماشای فيلمی که عميق‌ترين لايه‌های روح نويسنده را خراش داده و او را مستعد دريافت‌ها و احساساتی کرده که اگر تـنـگـنـا نمی‌بود بی‌ترديد آن دريافت‌ها و احساس‌ها امکانی برای بروز نمی‌يافتند. بسياری از آگاهی‌ها و باورها و دريافت‌ها از مسير متعارف مطالعه و تجربه به دست نمی‌آيند، از رنج و اندوه به دست می‌آيند؛ از نوعی فشردن روح تا از عصاره‌ی آن آگاهی‌هايی ژرف و آميخته با احساسات ناب و درخشان بتراود. از غم‌هايی که نه به واسطه خودشان بلکه به خاطر نتايج‌شان دل‌پذيرند. اين فرآيند در توليد تـنـگـنـا و در توليد کـتـاب تـنـگـنـا، هردو، به‌وضوح ديده می‌شود. تـنـگـنـا و کـتـاب تـنـگـنـا محصول چنين غم‌هايی هستند. حتی اگر تـنـگـنـا فيلمی باشد که بتوان نمونه‌های نسبتأ مشابهی برای آن در سينمای ايران سراغ گرفت و مثلأ آن را در کنار فيلم‌های تلخ دهه پنجاه از يک خانواده دانست اما کـتـاب تـنـگـنـا در نوع خودش بی‌ترديد تنها کتاب فارسی در حوزه ادبيات سينمايی ايران است. زبان کتاب به‌اصطلاح امروز زبان معيار است. روشن و گويا و به دور از هر نوع ابهام و پيچيده‌گويی. اين نکته سبب شده تا متن خوش‌خوان و باطراوت باشد. وضوح نثر، به‌ويژه در بخش‌های توصيفی و به‌خصوص در بخش «گزارش تـنـگـنـا / بازيابی لوکيشن‌ها» بسيار راه‌گشا است. مکان‌ها، اشيا و جزئيات با دقتی هندسی توصيف شده‌اند. اصولأ کل بخش‌های مربوط به نويسنده زبانی «روايی» دارد. گويی او در حال تعريف قصه‌ای است با زاويه ديد اول شخص که در پاره‌ای موارد - مانند کشف محل «نمايشگاه مبل ديانت» در خيابان شهباز- با تعليق و گره‌گشايی هم همراه می‌شود. با اين همه، به لحاظ محتوايی، جای خالی چند نقد تازه - و حتی يک گفت‌وگوی چالشی و انتقادی با نويسنده درباره تـنـگـنـا - در کتاب احساس می‌شود. پاره‌ای لغزش‌ها نيز در متن وجود دارد که به زبان نوشتار کتاب آسيب زده است. مهم‌ترين آن‌ها لحن - و نه زبان - ژورناليستی اثر است که گاهی به دليل عاميانه شدن آزاردهنده می‌شود؛ ( در چند صحنه حرص آدم را می‌آورد / ص 39؛ خاک اول و تـنـگـنـا دوم شد/ ص60 و چند مورد ديگر). برخی اشکالات ويرايشی و اندکی نگارشی نيز در متن وجود دارد که اميدوارم در چاپ‌های بعدی اصلاح شوند. تاريخ تولد امير نادری در شناسنامه فيپا قطعأ اشتباه است و فونت توضيحات عکس‌ها بهتر است ريزتر شود، هم‌چنان که فونت متن می‌توانست اندکی درشت‌تر باشد. اصولأ نوشته‌های گلمکانی - تقريبأ همه نوشته‌های او- را دوست دارم و با علاقه می‌خوانم. نوشته‌های او را نمونه‌ای می‌دانم از نگاهی سالم، روشن، منطقی و صميمی به جهان فيلم و سينما. فکر می‌کنم هر کارگردانی حق دارد نسبت به توليد چنين اثری - و پيش از آن به شکل‌گيری چنين عشقی - نسبت به يکی از فيلم‌هايش غبطه بخورد يا حتی حسودی کند. برای خوانندگان هم اين حسرت و البته آرزو باقی می‌ماند که کاش برای هر فيلم محبوبش چنين کتابی نوشته می‌شد. همچنان که برای من همواره اين آرزو وجود دارد که کاش کسی با انرژی و عشق گلمکانی پيدا می‌شد و کتابی درباره نفس عميق يا پاريس تگزاس می‌نوشت. گرچه اين ترديد جدی وجود دارد که آيا اصولأ نسل امروز دچار اين عشق‌های افراطی می‌شود تا اين علاقه مثلأ تبديل شود به توليد کتابی از جنس کـتـاب تـنـگـنـا؟ پی نوشت‌ها (1): «اما گاهی، به ندرت، پيش می‌آيد که احساس می کنی آرام‌آرام يا ناگهانی، داری در يکی از اين دنياها غرق می‌شوی. گاهی مقاومت می‌کنی و موفق می‌شوی، اما چند بار در طول زندگی رخ می‌دهد که مقاومت هم بی‌فايده است و خود را رها می‌کنی و درمی‌يابی که چه مقاومت احمقانه‌ای، می‌بينی که غوطه‌ور شدن در اين دنيا چه‌قدر شيرين است.» (کتاب تنگنا/ ص 99) (2): «آدم گاهی دلش می‌خواهد در اين زمينه‌های بی ضرر جلوی خودش را ول کند و غوطه بخورد در جزئيات شايد بی‌مقدار يک کليت دوست‌داشتنی و خاطره‌انگيز.» (کتاب تنگنا/ ص 77) صـبـح روز اول رضا کاظمی http://www.rezakazemi.com این یادداشت را دوسه روزی پس از موفقیت کـتـاب تـنـگـنـا در نخستین جشن کتاب سینمایی سال می‌نویسم. پرسش آغازین من این است: انگیزه این یادداشت، کـتـاب تـنـگـنـا است یا شخص هوشنگ گلمکانی؟ پاسخ: هردو. کـتـاب تـنـگـنـا چیست؟ یک تک‌نگاری وسواس‌گونه و مفصل و شیداسرانه درباره فیلمی که نویسنده در روزگار دیدنش مسحور و شیفته‌اش شده‌، در حالی که چندبار در خود کتاب و مصاحبه‌ها تأکید می‌کند که هیچ‌گونه سمپاتی با علی ‌خوش‌دست (ضدقهرمان فیلم!) ندارد. قضیه کمی پیچیده شد. پس راز این دلبستگی در چیست؟ چگونه می‌شود شاهد تماشای فیلمی آنارشیستیک یا به تعبیر دقیق‌تر نهیلیستیک بود که به‌شدت فردمحور است و همه کشش‌های دراماتیکش را از نمایش زخم و رنج و فروپاشی مردی ضداجتماعی (Anti social) می‌گیرد و با او و رنج‌هایش همدل نبود ولی فیلم را دوست داشت؟ من هم با تماشای تـنـگـنـا هرگز با علی خوش‌دست همدلی نکردم. دست بر قضا در همین چند سال عمرم و به‌خصوص در دوران پُرفرازونشیب دانشجوییم افرادی همچون علی خوش‌دست را زیاد دیده‌ام و اصلأ از این دست افراد خوشم نمی‌آید. نگفتم لمپن چون شک دارم علی همه شناسه‌های یک لمپن را داشته باشد. دست‌کم لمپنیزم او برخلاف لمپنیزم آنارشیستیک، فردگرایانه و آرمان‌خواهانه قیصر شباهت بیشتری با لمپنیزم پوچ‌گرایانه ابی در فیلم کـنـدو دارد. هرچند همان اندک مایه‌های اسطوره‌وار ابی و همان اندک نشانه‌های آرمان‌خواهی‌اش هم در علی خوش‌دست به چشم نمی‌خورد. تـنـگـنـا اگر شخصیتی همدلی‌برانگیز نداشت، ولی همچنان از دردهای روزگار خویش سخن می‌گفت. دردهایی که شاید ناآگاهانه ولی عمیقأ ریشه در برآیند تفکر خودویرانگر نسل جوان آن روزگار داشت. علی خوش‌دست قربانی همه چیزهایی بود که پیش از آن سپیده‌دم شروع فیلم در زندگی‌اش رخ داده بودند و نیازی به بازگفتن آن‌ها نبود. تـنـگـنـا برشی از زندگی مردی بی‌آرمان و پا در هواست. حتی پا درهواتر از حضور همین سعید راد در نمای پایانی صبح روز چهارم که آشکارا فیلمی در همان حال‌وهوای تـنـگـنـاست. اتفاقأ بخش عمده‌ای از ارزش‌های راستین فیلمی چون تـنـگـنـا - با همه کاستی‌هایش - در مقایسه با این شبیه‌ترین فیلم سینمای ایران به آن یعنی صبح روز چهارم ساخته کامران شیردل خودش را نشان می‌دهد. تـنـگـنـا فیلمی است در روایت رنج آدم‌های ته‌کشیده، و این درست از دل تجربه‌های سیاه و دردمندانه فیلم‌سازی سر برمی‌آورد که سینما را واگویه درون دردمند خویش می‌کند تا شاید از آن رهایی یابد درست در نقطه مقابل صبح روز چهارم، فیلمی‌ست روشنفکرنمایانه برای سینما و تمام کوشش کارگردان رسیدن به تجربه‌ای در فرم و روایت است با دوری گزینی آشکار از نشانه‌های جامعه‌شناسانه بومی و ایرانی. من فکر می‌کنم: آنچه بیش‌ترین توجه گلمکانی را درباره تـنـگـنـا - دست‌کم، امروز- برمی‌انگیزد، نگاه فیلم‌ساز به جامعه و کوچه و خیابان آن سال‌هاست. تـنـگـنـا فیلمی پرسه‌زن است و در پس‌زمینه همه حضورهای علی خوش‌دست، تصویر جامعه‌شناسانه دقیقی از آن دوران به یادگار می‌ماند. در حالی که سینمای آن سال‌ها در چند تصویر و فضای تکراری و به‌شدت جدامانده از جامعه بیرونی خلاصه می‌شد، تصاویر تـنـگـنـا سند روشنی از حال و روز تهران دهه پنجاه و شمایل‌های اجتماعی‌اش است.همچون کـنـدو که شب رنگی تهران را بیش‌تر و بهتر از هر سند تصویری دهه پنجاه برای همیشه به یادگار گذاشته. بخش عمده‌ای از پرداخت وسواس‌گونه (من این واژه وسواس را در این نوشته به معنی کاملأ مثبت و به منزله نوعی کمال‌خواهی به کار می‌برم) گلمکانی در کتاب هم صرف بازخوانی و بازیابی دقیق نشانه‌ها و مختصات وقوع داستان و موازی‌سازی تهران دیروز و امروز گردیده. او همچنین به‌طور جامع به روند شکل‌گیری فیلمی نامتعارف در دل سینمای عقیم و بی‌طراوت آن روزگار می‌پردازد. سینمایی که جز اندک مواردی، در آن سال‌ها، نشانی از نوخواهی و اندیشه غیرفرمایشی ندارد. خواننده خردمند، خود به تطبیق نمونه‌های تاریخی می‌نشیند. علی خوش‌دست اگر زورش به همه آن جامعه‌ای که او را محکوم به تباهی کرده نمی‌رسد می‌تواند در سکانس به راستی تلخ پایانی فیلم روی شهر بزرگ پرهیاهو عق بزند و من که جوان این روزگارم با او همراه شوم - در مورد این سکانس با گلمکانی هم عقیده نیستم - حسی که با دیدن سکانسی مشابه و ادای دِین کننده در فیلم خوب طلای سرخ جعفر پناهی به دست نمی‌آورم و البته نمی‌دانم چرا. به عقیده من حتی اگر گلمکانی جز همین انتشار منظم و آبرومند ماهنامه فیلم هیچ آفرینش فرامتنی نداشت، جایگاهی والا در قلمرو فرهنگ و سینمای این سرزمین برایش به یادگار می‌ماند. من با شناخت اندکم نسبت به گلمکانی دو مشخصه را در او آشکار می‌بینم: 1- روش‌مندی خدشه‌ناپذیر 2- نوجویی و گریز از فسیل شدن این رویکرد، آثار خجسته‌ای برای ادبیات سینمایی ایران به همراه داشته. از مهم‌ترین آثار خوانش مستمر و پی‌گیرانه و ویرایش او در ماهنامه فیلم در طول سه دهه، شکل‌گیری ناخودآگاهانه نوعی ادبیات موسوم به ادبیات نقد سینمایی است. دست‌کم روزگاری که من کودکی بیش نبودم و مجله فیلم را می ‌خواندم حضور نگاهی فرادست همه متون را به روشنی احساس می‌کردم. نگاهی که واژه‌ها و گزاره‌ها را پالوده می‌کند و وسواسی گاه بیش از حد بر واژه‌ها دارد و از همین‌گونه است کوشش برای به دست دادن ترجمه‌های درست و رسای متون و عبارات سینمایی. همین حالا که این نوشته را می‌نویسم شک ندارم اگر به ویرایش گلمکانی سپرده شود چند تا اشکال حسابی از تویش درمی‌آید... گلمکانی از معدود افرادی است که این شانس را داشته - و البته این همت را هم به آن افزوده - که بخشی از رویاهایش را تححق بخشد. او پیش از تـنـگـنـا کتابی خواندنی و ارزش‌مند درباره فیلم آوای موسیقی ترجمه کرد و به این شکل ادای دینی شایسته به فیلم محبوب و بالینی‌اش ابراز نمود. وسوسه تـنـگـنـا از سال‌ها پیش با او بود و او بارها و به مناسبت‌های گوناگون از این عشق سخن گفته بود. چه خوب که او به این آرزوی چندین ساله‌اش هم رسید. خدا کند شما هم به آرزوهای‌تان برسید. بايد خودش اتفاق بيفتد الهام صالح هفته‌نامه سيـنما، شماره 776، 23 خرداد 1386 يک دغدغه‌ی ذهنی که سی‌وچهار سال پيش به وجود آمده، رشد کرده و گاهی خاک خورده بود، جرقه‌ای شد برای انتشار يک کتاب، کتابی درباره‌ی يک فيلم. فيلمی به نام تنگنا. دغدغه که بزرگ‌تر شد، نويسنده را وادار به نوشتن کرد. نوشتن گاهی روند کـُندی داشت و گاه متوقف شد، سی‌وچهار سال طول کشيد اما بالاخره به صورت کتاب درآمد و اين چنين بود که يکی از کتاب‌های سينمايی معاصر به قلم هوشنگ گلمکانی منتشر شد. "کتاب تـنـگـنـا". بيلبوردی در بزرگ‌راه مدرس قد کشيد و خودنمايی کرد. اين بار برخلاف هميشه، نه وسايل برقی را نمايش می‌داد، نه خوراکی‌های رنگارنگ را تبليغ می‌کرد. اين بار، يک کتاب بر صفحه‌ی بيلبورد نقش بست "کتاب تـنـگـنـا". اتفاق نادری بود، درست مثل خود کتاب. گلمکانی در اين باره می‌گويد: "بيلبورد ، يک وسيله‌ی تبليغاتی است و من اين امکان را پيدا کردم که از آن برای تبليغ کتابم استفاده کنم. عيبی که ندارد؟" او درباره‌ی اين که بيلبورد چه‌قدر در جذب مخاطب برای کتاب نقش دارد حرفی نمی‌زند. درواقع پاسخ‌اش "هنوز نمی‌دانم" است. بيش‌تر از اين که در جست‌وجوی مخاطب بيش‌تر باشد، در پی يافتن پاسخ سوالی است که در ذهنش شکل گرفته: "تـنـگـنـا جزو فيلم‌های کالت سينمای ايران است. بيش‌تر دلم می‌خواهد بدانم طرفداران خاص خودش را دارد." و اين که آيا به پاسخ اين سوال خواهد رسيد يا نه، فکر می‌کند قطعأ به پاسخ مورد نظر می‌رسد. فروش کتاب، نشان دهنده‌ی آمار علاقه‌مندان فيلم است. البته بايد کتاب‌هايی را که توسط نويسنده و ناشر هديه داده می‌شود، به اين آمار اضافه کرد! با همه‌ی اين احوال، او اعتقاد دارد که "کتاب تـنـگـنـا" به پخش وسيع و تبليغات گسترده نيازی ندارد. 95% مخاطبان ماهنامه فيلم، علاقه‌مندان فيلم و مخاطبان اصلی آن هستند. آن‌ها از طريق اطلاع‌رسانی اين ماهنامه از انتشار کتاب آگاه می‌شوند و اگر کسی علاقه‌ای به داشتن اين کتاب احساس کند، می‌تواند آن را بخرد. علاقه‌مندان فيلم، علاقه‌مندان کتاب مخاطبان کتاب چه کسانی هستند؟ شايد قشر علاقه‌مند به سينما و شايد کتاب‌خوان‌ها. شايد هم هر دو. گلمکانی معتقد است مخاطبان اين کتاب، لزومأ کتاب‌خوان نيستند: "چند روز پيش ، مردی هم سن و سال خودم به مجله آمده بود و با منشی مجله کلنجار می‌رفت. ظاهرش نشان می‌داد از آن دست افرادی است که به آن‌ها کوچه‌بازاری می‌گوييم. تا مرا ديد در آغوشم گرفت و صورتم را بوسيد و گفت از دوست‌داران فيلم تـنـگـنـاست و از انتشار کتاب باخبر شده ، اما توانايی خريد کتاب را ندارد. آمده بود تا يک جلد از کتاب را به او هديه کنم. او کتاب‌خوان نبود ، اما چون فيلم را دوست داشت ، دنبال اين کتابش آمده بود. کتاب تـنـگـنـا، از اين جور علاقه‌مندان هم خواهد داشت." شايد کتابی ديگر انتشار چنين کتاب‌‌هايی را ادامه می‌دهد يا نه؟ اين طور ثبت جريانات، کار سختی است. آن طور که او می‌گويد برای رسيدن به پاسخ سوال‌هايش، شانس آورده. با توجه به امحای بسياری از اسناد فرهنگی و خط‌کشی‌های قبل و بعد از انقلاب، در چنين فعاليت‌هايی محدوديت به وجود می‌آيد. ضمن اين که حفظ اسناد و مدارک، عادتی نيست که جامعه‌ی ايرانی به آن خو کرده باشد. همه‌ی اين دلايل باعث می‌شود گلمکانی چنين پاسخ بدهد: "کار خيلی سختی است. فکر نمی‌کنم عمرم به کتاب مشابهی کفاف بدهد." سردبير ماهنامه فيلم در مورد يکی‌دو فيلم ديگر نيز اشتياق انتشار کتاب دارد: گوزن‌ها و آرامش در حضور ديگران. اين طور که شنيده جواد طوسی در تدارک انتشار کتابی درباره‌ی فيلم گوزن‌هاست، اما قطعأ قالب مورد نظر طوسی و گلمکانی متفاوت خواهد بود. پس بعيد نيست به انتشار کتابی درباره‌ی گوزن‌ها بپردازد، اما قضيه درباره‌ی آرامش در حضور ديگران به خاطر داستان و محتوايش کمی بغرنج است و امکان پرداختن به اين فيلم دشوار به نظر می‌رسد. علاوه بر اين که کار تمام وقت ماهنامه فيلم و انرژی و وقتی که از او می‌گيرد، امکان انتشار کتاب ديگری با اين حجم و گستردگی را محدود می‌کند؛ وسواس گلمکانی نيز به قضيه دامن می‌زند. آزمايش زمان سی‌وچهار سال از زمان نمايش تـنـگـنـا می‌گذرد. دغدغه‌ی انتشار کتابی در اين زمينه از همان سال‌ها وجود داشت، اما عملی نمی‌شد. گذشت زمان، امکاناتی را از گلمکانی گرفت، اما او امکانات ديگری به دست آورد. اگر اين کتاب، همان سال‌ها منتشر می‌شد، حفره‌های خالی بسيار داشت. سعيد راد، بازيگر اصلی فيلم در ايران نبود. امير نادری، کارگردان تـنـگـنـا نيز حضور نداشت. از نادری البته يک مصاحبه‌ی قديمی وجود داشت، اما از سعيد راد هيچ چيز نبود. بعد از سال‌ها، سعيد راد به ايران بازگشت و امکان گفت‌وگويی درباره‌ی فيلم فراهم شد. مراحل نهايی کتاب نيز با مصاحبه‌ی اخير مفصل نادری مصادف شد که پارسال در سه شماره ماهنامه فيلم چاپ شد، اما بسياری از عوامل فيلم، حافظه‌ی سی‌وچهار سال پيش را نداشتند. اگر کتاب تـنـگـنـا، ده‌پانزده سال پيش منتشر می‌شد چه فرقی با حالا داشت؟ "آن زمان سن تـنـگـنا کم‌تر بود و حالا به عمرش اضافه شده. آزمايش زمان خيلی مهم است." اما ده‌پانزده سال پيش تـنـگـنـا و امير نادری شناخته‌تر بودند و امروز هوشنگ گلمکانی به اعتبار فعاليت مطبوعاتی‌اش شهرت بيش‌تری دارد. امروز، مخاطبان کتاب تـنـگـنـا، آن را به اعتبار اسم گلمکانی می‌خرند. اما خودش با اين موضوع مخالف است: "اعتبار کتاب به خاطر فيلم تـنـگـنـا و امير نادری است. من بخش کوچکی از ماجرا هستم و به نظرم نسل جوان هم، نادری را به خوبی می‌شناسند. تأثير من، شايد حداکثر 10% باشد." وسواس گلمکانی، يک تنه کتاب را منتشر کرد. نمونه‌خوانی، صفحه‌بندی و طراحی جلد بر عهده‌ی خودش بوده. حتی بخش بسياری از تايپ کتاب را هم خودش انجام داده. چه چيزی سبب شده او چنين کند؟ می‌گويد: "وسواس". گلمکانی، آن‌قدر به فيلم تـنـگـنـا علاقه‌مند است و آن‌قدر وابسته‌ی اين فيلم، که انجام همه‌ی خرده‌ريزها را بر عهده گرفته. او تصميم داشته يک تنه نسبت به فيلم و فيلم‌ساز ادای دِين کند. البته در بخش‌هايی از کار، کمک‌های فرعی از چند نفر گرفته است. کوچه‌ی تـنـگـنـايـی "ديگر پی‌گيری نمی‌کنم و تلاش بيش‌تر برای يافتن سوزن در کاهدان را رها می‌کنم." اين عين جمله‌ی کتاب است، در انتهای بخش "بازيابی لوکيشن"؛ بدون کم‌وکاست. گلمکانی در اين بخش به آن‌چه می‌خواهد نمی‌رسد. پس اين همه اصرار چه لزومی داشته؟ پاسخ‌اش چنين است: "می‌خواستم به کنجکاوی‌های‌ام جواب بدهم و هر نشانه‌ای را که ربطی به تـنـگـنـا دارد پيدا کنم." سال‌ها پيش، صدای سر صحنه در کار نبود. صداهای مورد نظر در استوديو توليد می‌شد، مگر در مواردی که آن صدا وجود نداشت. صدای برخورد شارهای بيليارد يکی از همين صداها بود. گلمکانی صداهای فيلم‌های ديگر و همه‌ی چيزها را با تنگنا مقايسه می‌کرد: "اين صدای بوق ماشين در تـنـگـنـاست. اين کوچه، کوچه‌ی تـنـگـنـايی است و..." درباره‌ی لوکيشن‌ها هم وضع به همين منوال بود. او مکان‌ها را با مکان‌های درون فيلم مقايسه می‌کرد و دوست داشت آن‌ها را پيدا کند. مکانی را که امکان داشت، پيدا کرد اما برخی لوکيشن‌ها هم يافته نشد. کسی از مکان آن‌ها خبری نداشت. "ناراحتی‌ام از اين بود که چرا آدم‌های فيلم، مکان‌ها را به ياد نمی‌آورند. و سرخوردگی‌ام از اين که چرا تهران ، اين‌قدر هويت‌اش را از دست داده. نه اين که خرابه‌های درون فيلم نشانه‌ی هويت باشد ، نه! اما اين تغييرهای دهه به دهه اصلأ خوب نيست. آدم پس از يکی‌دو سال که به بعضی محل‌ها می‌رود ، آن‌ها را به‌جا نمی‌آورد. اين تغييرها و ساخت‌وسازها ، تهران را به سوی بی‌هويتی می‌برد..." جوشش از درون کتاب تـنـگـنـا يک ارجاع سينمايی است که می‌تواند بخشی از تاريخ سينمای معاصر باشد. آيا اين راه را بايد ادامه داد؟ به اعتقاد نويسنده‌ی کتاب، "بايد"ی وجود ندارد: "چنين حرکتی نمی‌تواند به شکل پروژه‌ای و سفارشی انجام شود. بايد از درون آدم‌های علاقه‌مند بجوشد و جزو دغدغه‌های نويسنده باشد." کتاب تـنـگـنـا هنوز پخش نشده. گلمکانی با پخش وسيع کتاب مخالف است چون اعتقاد دارد اين کتاب، خواننده‌ی گذری نخواهد داشت. به همين علت کتاب‌فروشی‌ها و محل‌های اندکی را برای عرضه آن در نظر گرفته. فعلأ کتاب فقط در دفتر انتشارات روزنه‌کار عرضه می‌شود. اين هم جزو کنجکاوی‌های گلمکانی است. می‌خواهد بداند چه کسانی دغدغه خريد اين کتاب را دارند و به سراغش می‌آيند؛ نامه‌ای به دفتر ناشر می‌فرستند تا آن را پستی دريافت کنند يا گوشی تلفن را برمی‌دارند و تماسی با دفتر ناشر می‌گيرند تا کتاب را با پيک برای‌شان بفرستند. می‌گويد: "نمی‌خواهم کتاب را توی چشم آدم‌ها کنند که آيا بخرند يا نخرند. بايد خودش اتفاق بيفتد." قصه روزهای تلخِ روزگاری سخت نامه‌ای از رضا علی‌پورمتعلم آقـای گلمکانی عزيز، اول- سلام. دوم- قبل از ظهر 21 ارديبهشت، راهی نمايشگاه کتاب، «يا درواقع فروشگاه بزرگ و سالانه کتاب با 20% تخفيف» شدم و مستقيم رفتم سراغ غرفه «روزنه‌کار» و به ترتيب دست گذاشتم روی کـتـاب تـنگـنا، جانی گـيتار و جلد چهارمِ راهنمای فيلم و به فروشنده گفتم: «اين، اين و اينو می‌خوام، لطفأ». کتاب‌ها را گرفتم و زدم از فروشگاه بيرون. به خانه که رسيدم، «پيام» و «مادرِ پيام» (منزل)، پرسيدند: «چه شد که زود برگشتی؟!» گفتم: «دقيقأ می‌دانستم که چه کتاب‌هايی را بايد بخرم و حال و حوصله پرسه زدنِ بی‌خود و بی‌هدف و سرزدن از اين غرفه به آن غرفه را هم نداشتم.» و بلافاصله رفتم به يکی از اتاق‌ها، در را بستم که يعنی به حالِ خود رهايم کنيد تا با کـتـاب تـنـگـنا خلوت کنم. سوم- نمی‌شود فقط گفت: «خسته نباشيد» و قال قضيه را کند و تمام. پر واضح است که درآوردن اين کتاب، کارِ دلی است و از سرِ عشق و علاقه بی‌حدوحصر به تـنـگـنا. کارِ دلی هم که خستگی نمی‌شناسد و به همين دليل است که نمی‌گويم «خسته نباشيد». فقط اميدوارم که کتاب به دستِ اهلش برسد و ايضأ به چاپ‌های بعدی. چهارم- قبل از اين‌که به‌اصطلاح نگاهی اجمالی به کتاب بيندازم، خاطره‌ای بگويم از چگونگی تماشای تـنـگـنا در بهار 1352 که به خدمتِ صّدالبته مقدسِ سربازی مشغول بودم (در رضائيه سابق و اروميه فعلی). فيلم؛ سه‌چهار روز بيش‌تر روی پرده نماند و من، برای ديدن‌اش، پس از مراسم شامگاه، با کلی مکافات، از لابه‌لای سيم خارداری که بخشی از محّوطه پادگان را از کوچه‌ای باريک و خاک‌وخلی جدا می‌کرد، رد می‌شدم و بدوبدو خودم را از کوچه‌پس‌کوچه‌ها و خيابان‌های فرعی، به سينما می‌رساندم و پس از تماشای فيلم، از همان راهِ آمده، به پادگان برمی‌گشتم (بماند که با چه ترس و لرز و دلهره‌ای). سه‌چهار شب، من بودم و تـنـگـنا و تـنـگـنا بود و من. روز آخر که از سينما زدم بيرون، هوای ابری و خفه و گرفته، بی‌شباهت به فضای خفه و خاکستریِ (به‌ويژه فضای فصل آخر) فيلم نبود. چنان در حال وهوا و مات و مبهوت فيلم بودم که از خيابان فرعی، پيچيدم به اصلی، بی آن‌که حواسم به دژبان‌ها باشد. صدای يکی از آن‌ها (از پشتِ سر) درجا ميخکوب‌ام کرد: «سرکار، برگه مرخصی‌ات!» الکی، اين جيب نه آن جيب می‌کردم که يعنی دارم دنبالِ برگه می‌گردم. آخرِ سر، می‌خواستم بگويم ندارم و يا گم‌اش کرده‌ام که سرکار استواری (سرگروهبانی) از آسمان نازل شد (با يونيفرم و درجه و باقی قضايا). از دژبان‌ها، ماوقع را پرسيد و پاسخ شنيد که: «برگه مرخصی ندارد و بيست‌وچهار ساعتی را بايد در زندان پادگان، آب خنک نوش‌جان کند و غيره». سرکار استوار (که اصلأ مرا نمی‌شناخت) درآمد که: «سربازِ خودم است و به‌اش مرخصی دوسه ساعته دادم که برود به عيادتِ پدربزرگ‌اش و برگردد. نيازی هم به برگه مرخصی نبود و...». بعد، با لحن تحکم‌آميز نظامی گفت که: «جَـلدی برو پادگان، تا دير نشده». من هم پا کوبيدم و چَشم سرکاری گفتم و به طرف پادگان راه افتادم، ولی از آن‌جا که آئين را بايد، به طورِ کامل به‌جا می‌آوردم، سری هم به آب‌ميوه‌فروشی زدم که شيرکاکائوهای خوش‌مزه‌ای داشت. شيرکاکائوی داغ را که مزه‌مزه و نوش جان می‌کردم، يکهو متوجه شدم که همان سرکار استوار وارد مغازه شد و دوسه ميز آن‌طرف‌تر، عدل روبه‌روی من نشست (از آن اتفاق‌ها و تصادف‌های فيلمفارسی‌وار). نگاه‌ام را دزديدم و سرم را پايين انداختم ولی زيرچشمی، متوجه شدم که مرا ديده است. منی که الان بايد در پادگان می‌بودم، داشتم شيرکاکائو کوفت می‌کردم. بالاخره، طاقت نياوردم، بلند شده و به طرف‌اش رفتم. آن‌قدر لوطی و بامرام بود که اصلأ به روی خودش نياوُرد. سرش را انداخته بود پايين، يعنی که متوجه‌ام نيست. نزديک‌اش که رسيدم، گفتم: «ببخشيد سرکار، می‌دانم الان بايد پادگان باشم، شما هم در حّق من، خيلی آقايی کرديد، ولی خداوکيلی از شيرکاکائوی داغِ اين‌جا هم، نمی‌توانستم بگذرم، اجازه بدهيد پول ميزتونو من حساب کنم.» گفت: «شما برو به پادگان‌ات برس، حسابِ ميز پای من. توی عوالم جوونی، از اين چيزا، زياد پيش مياد، ما هم يه موقعی جوون بوديم...» خلاصه، هرچه اصرار کردم نگذاشت که پول ميزش را حساب کنم. فقط ميزِ خودم را حساب کردم و آمدم بيرون و يک‌راست رفتم پادگان و کپه مرگم را گذاشتم. دقيقأ، سی‌وچهار سال از اين اتفاق فيلمفارسی‌وار می‌گذرد. خدا کند که آن سرکار استوار و مردِ بامرام، هنوز زنده باشد و سرزنده. سرتان را درد آوردم با اين خاطره که ربطی هم به نوستالژی و گذشته‌بازی و يادِ اون روزا بخير و اين حرفا نداشت و ندارد و فقط کلی نتيجه از آن می‌شود گرفت که دم‌دست‌ترين آن از اين قرار است: «خدا خوره‌های سينما را دوست دارد، هوای‌شان را دارد و به موقع، به دادشان هم می‌رسد.»